از گرد راه میرسی؛ از فراسوی فصلی سرد و بارانی؛ ابرهای تیره را از صفحه آسمان میتکانی، پلک میزنی و گلهای رنگ رنگ از نگاه خاک میروید.
لبخند میزنی و درختان به سبزی قیام میکنند؛ عشوه میکنی و زمستان، بهار میشود.
این جار بهار، ساکنین خاک را به زندگی میخواند.
بهار، فصل اعتدال و راستی است؛ فصل قد کشیدن گلهای ایمان در باغچه دل است.
بهار، قلمرو رویش خوبیهاست و فصل جاری شدن و رسیدن؛ فصلی که غنچههای لب فرو بسته، دهان میگشایند و گل میکنند.
بهار که میآید، کوچههای به بنبست رسیده از سرما، به رقص بر میخیزند و رهگذران را به شوق میآورند.
بهار که میآید، یخهای مکرر زمستانی آب میشود و چشمه چشمه، طراوت بر سنگفرش خیابانها راه میپوید.
بهار که میآید، دستهای سخاوت زمین گل میکند و آسمان، گرمی حیات را مهربانتر از همیشه، در رگ و روح بیجان خاک میپاشد.
بهار که میآید، صدای گامهای ظهور، بهتر از هر زمان، گوش را مینوازد.
بهار که میآید، پنجرههای بسته رو به آسمان گشوده میشوند و دستهای قنوتشان را به پرواز در میآورند.
بهار که میآید، زمین، لباس سپید برفیاش را از تن میکند تا لباس سبز بلوغ بر تن کند.
آری! بهار فصل بلوغ و تماشاست؛ فصلی که یاسها عطر دوستی میپراکنند و گلهای سرخ، خدا را شهادت میدهند.
چه دلانگیز است مژده بهار، آن گاه که هوای سرد، ناجوانمردانه بر شاخ و برگ باغ، تازیانه میکوبد و از هر سو، بادهای سر در گمی، هیجان مرگ در جان درختان میافکند.
گاه از این آرزو که کاش چار فصل زمین بهار باشد، پشیمان میشوم و میدانم بیپاییز و زمستان، بهار، رنگ و نمایی ندارد.
میدانم اگر آن سفر کرده، از کوچ هزاران ساله برگردد و فصل پنجم رویش را بر خاک بگستراند، بهار حقیقی با همه طراوت و زیباییاش به جهان لبخند خواهد زد.
برچسب:
نویسنده: باربد شریعتی